سلام
بودم ولی در واقع نبودم...همیشه سر میزدم به همه ولی خب...چراغ خاموش!
مدرسه ها شروع شده...فکر کنم یه بیست روزی میشه...نمیدونستید؟؟؟ واقعا؟؟
همون روزای تکراری... با هیجان خیلی خیلی کمتر... اینقدر خسته کننده و نا امید کننده که ته دلم خالی میشه... یعنی واقعا این چیزیه که محکوم شدیم بهش؟؟؟
این هم یه روز تکراری من:
اون روز خواب موندم... بله...خواب موندم...با وجود ترفند های ابتکاریم برای بیدار شدن در صبح روز بازم فایده نداشت... روی سرامیک خوابیدم و دو تا ساعت گذاشتم...ولی قرص های سرماخوردگی کار خودشون رو کرده بودن...نمیتونستم تکون بخورم...
زود لباسام رو پوشیدم... داشتم چکشون می کردم ببینم مرتب هستن یا نه...متوجه شدم دیشب که داشتم لباسام رو اتو می کردم یادم رفته یه لنگ شلوارم رو خط اتو بندازم و البته وقتی هم نبود که درستش کنم!! توی حیاط مدرسه راه میرفتم و هی دقت می کردم ببینم کسی متوجه این نکته میشه که دیدم بچه ها دارن بهم میخندن...مقنعه م وارو بود... از اون بدتر اینکه یکی از معلم های مرد هم همون موقع داشت رد میشد...خنده ش گرفت وقتی دید منو...
بعد هم رفتم از مدیر بپرسم معلم حساب میاد یا نه ،که دیدم داره با مسئول گزینه دو که اومده بود مدرسه حرف میزنه...رفتم کنارشون ایستادم و منتظر بودم که حرفاشون تموم بشه که یهو نماینده ی گزینه دو چشماش گرد شد...گفت عجب شباهتی داری به خواهرت!!! من هم جا خوردم...آخه اصلا شباهتی به خواهرم ندارم... داشت خواهرم رو توصیف می کرد و از ویژگی هاش میگفت که متوجه شدم خودم رو با خودم اشتباه گرفته!! چون قبلا توی موسسه ش چند ترم خونده بودم وقتی بعد از چهارسال منو دید فکر کرد که خواهرم رو دیده!! عجب...
اون روز برای اولین بار طی این دو سالی که با معلم هندسه داشتیم تمرین هام رو ننوشته بودم...آخه خواب مونده بودم... و کاملا اتفاقی بود... معلم هم برای اولین بار توی این دو سال به محض ورود گفت دفترها رو میز! می خوام تمرین ها رو ببینم...هر کی ننوشته بره دفتر مدیر... آخر سر فکر کنم حدودا ۴ نفر فقط نشسته بودن... من هم پیشنهاد دادم مدیر بیاد اینجا نه ما بریم اونجا چون با صرفه تره...خلاصه کلی چرت و پرت گفتم که معلم خنده ش گرفت و کلا بیخیال ما شد و با کلی تهدید از خیر ما گذشت... کلا معلم های آقا زود فاز عوض می کنن!!!
برای تولد یاسین یه تلسکوپ خریدیم... پدرم در اومد تا وصلش کردم براش... آخر سر هم دو تا عدسی اضافه آوردم!!! راهنماش خیلی ناقص بود...ولی خب...آخرش درست از آب دراومد... اولین بار که داشتیم امتحانش می کردیم وقتی باهاش نگاه کردم داد زدم: یاسین؟ یه آقایی رو میبینم داره روی کوه خامی انگشتش رو میکنه توی دماغش!! (کوه خامی یکی از کوه های مهم زاگرسه و با فاصله زیاد از محل زندگی ماست!!) باورش شد یاسین!! ای خدااااا .
فعلا خداحافظ
پ .ن: و باز هم قصه ی قدیمی سردردها... اول راه اینجوریه... فقط خدا به داد بقیه ش برسه...
بازم پ.ن: در حال حاضر دوست دارم بزنم یه چیزی رو خرد کنم!!! وایسا دنیا...کوچه ی بعدی پیاده میشم!!! ولم کنید دیگه...میخوام پیاده بشم!! اه !! بابا غلط کردم...پیاده نمیشم...بند کیفم رو پاره کردید...نو بود! دوست دارم یکی رو بزنم!
پ .ن: عصر یه فیلمی دیدم که یه خون آشام عاشق یه دختره شده بود... نمیدونستم خون آشام ها شبیه مانکن های سوسول انگلیسی هستن!! به یاد اون زمانی که خون آشام ها هم ابهتی داشتن! میبینید؟؟؟ زمونه خون آشام ها رو هم مسخره ی خودش کرده!! آخرش نفهمیدم دختره برای اینکه با پسره زندگی کنه حاضر شد بمیره و خون آشام بشه یا نه... آخه آخر فیلمه خراب بود!!![]()


